تبليغاتX
در اجتماع

 

 

هميشه فكر مي كنم ايران با آن همه شكوه و جلال و شوكت تاريخي اش با اين همه منابع زير زميني اش بااين همه استعدادها ومفاخر عالمگيرش با بوعلي سيناودكترحسابي وحافظ ومولاناو... چرا هنوزجزكشورهاي سوم وبا كمي لطف واغماض كشور درحال توسعه ناميده مي شود؟ چرا كشور هاي اروپايي امريكايي يكه تاز شدند و چرا ايران ماند و عقب ماندگي و فقر و... ؟واقعا همه ي پيشرفت ها يه نسخه واحد دارند؟يا هر كشوري با توجه به فرهنگ و مذهب و شرايط اقليمي و استراتژيك خود بايد كه طراحي نو در اندازد؟

 با همه تنبلی كه داشتم گاه گاه سري به كتابهاي درسي مي زنم و يكي از كتاب هاي بي نظير و پر حجم كه با معرفي نظريه پردازان جامعه شناسي سرت را به دوران و دلت را به هراس مي كشد،كتاب نظريه هاي جامعه شناسي جرج ريتزر مي باشد.

رسيدم بودم به فصل چهارم و به نظريه هاي مشهورترين ومؤثرترين چهره جامعه شناسي ماكس وبر كه يك نويسنده پركار و يك متفكر كامل (1920-1864) بود او در آلمان واز يك پدربروكرات واز يك مادرمذهبي كالونيست متولد شد . نگران نباشيد قرار نيست من نظريه هاي اين انديشمند رو براتون بگم فقط يكي از تئوريهاي اون که قابل توجه بود رو براتون ياد آوري مي كنم اينكه چرا سرمايه داري در قرن 16و17 در غرب بوجود آمد؟گفته باشم كه اين تئوري در قرن 16و17 در غرب بوده و ربطي به قرن 21 وبه ايران و مذهب ما نداره.

يكي از آسيب هاي روشن فكري ما تقليد كور كورانه بدون توجه به فرهنگ بومي و مذهبي كشور مان بوده و قصه جاي ديگه است و نگاه تك عاملي آفت كشورهاي در حال توسعه!!

ماكس وبربا مطالعه كشورهائي كه داراي مذاهب چند گانه هستند دريافته كه رهبران نظام اقتصادي ،بعضي بازرگانان،صاحبان سرمايه،كارگران متخصص،پرسنل رده بالا اداراي و تجاري همگي پروتستان هستند. اين امر موجب شد تا اهميت پروتستانيسم را در انتخاب اين مشاغل نشان دهد و نتيجه بگيرد كه ديگر مذاهب در ايجاد نظامي از ايده ها كه منجر به پيشرفت شوند، شكست خورده اند. سرمايه داري بنابراين تنها يك نظام اقتصادي نبوده بلكه در برخي موارد در جهت عكس آن نيز حركت كرده است و علاوه بر يك نظام اقتصادي، نظامي از اخلاقيات و عادات خاص است .در حقيقت فرايند سود گرائي با نظامي از عادات وصفات اخلاقي همراه بوده ودر حالي كه درجوامع ديگر فرايند سود گرائي با يك منش فرد گرایانه مبتني بر حرص و طمع همراه بوده است، روح سرمايه داري يك نظام اصولي است كه بستگي به يكسري عقايد دارد . براي مثال هدف آن تزريق وجه نظري است كه در جستجوي سود آن هم به شكل عقلاني و سيستمي و  منظم باشد يا "وقت طلاست" ،" صنعت برتر است " "صرفه جو باش"، "وقت شناس باش" و"متعادل باش" از جمله عبارات آنهاست و بالاتر از همه اين كه وظيفه مردم است تا سعي كنند ثروت خويش را افزايش دهند. اين امور روح سرمايه داري را از حالت طمع فردي خارج مي سازد و آن را به صورت عادات قومي در مي آورد. كالون ها در جستجوي ايجاد يك نظام سرمايه دارانه، نبوده اند. بلكه سرمايه داري نتيجه غير قابل پيش بيني اخلاق پروتستاني است. يك جنبه از كالونيسم(تفسيري از پروتستانيسم يكي از مذهب هاي دين مسيحيت مي باشد)اين است كه تنها تعداد كمي از افراد هستند كه رستگارمي شوند. علاوه براين ،كالونيسم اعتقاد به سرنوشت و تقدير نيز دارد و سرنوشت افراد را از قبل  مشخص مي كند كه آيا دوزخي اند يا رستگار.

كالونيست ها گناه را نشانه رستگاري يا عدم رستگاري افراد مي دانند. افراد به دنيا آمدند تا سخت كار كنند. چرا كه اگر كوشا باشند ، نشاني از رستگاري را كه نتيجه موفقيت اقتصادي است، مي بينند . بطور خلاصه كالون ها مجبورند تا سخت كوش و به اصطلاح "مرد عمل باشند" . خداي كالونها از پيروانش مي خواهد كه به تنهايي كار نكنند ، بلكه يك زندگي مشتركي را از كار و يك نظام يكتا داشته باشند. كالون ها نسبتاً بدون ترس در تعقيب منافع اقتصادي اند و اين كار را تنها به خاطر منافع شخصي انجام نمي دهند، چرا كه معتقدند اين يك وظيفه اخلاقي و قومي است. اين نه تنها موجب ايجاد يك بازرگاني بي نظير و بي رحمانه مي شود، بلكه موجب فرو نشاندن انتقادات بالقوه مي گردد. آنها بروز سرمايه داري را از طريق "هوشياري ،نيروهاي ماهر وآگاه مي دانند كه به كار خود به عنوان خواست خدا مي نگرند "با چنين نيروي كاري، سرمايه دار به بالاترين كارائي خود مي رسد ونظام قشر بندي نا برابر را مشروع مي كند . هرچند در كتاب اخلاق پروتستان ماكس وبربه تأثير كالونيسم بر روح سرمايه داري اشاره نموده ولي كاملا آگاه بوده كه شرايط اقتصادي و اجتماعي تأثير دو جانبه متقابل را بر مذهب داشته است .

واقعا نظريه جالب و قابل تأمليه .

چرا ما هميشه فكر مي كنيم دين فقط جنبه غيرمادي داره و هميشه دين را در آسمان مي بينيم كه ربطي به دنيا، زندگي و من مادي نداره؟ مگه نمي دونيم راه بهشت از زمين مي گذره؟مگه دين ما هميشه ما رو تشويق به كار و تلاش نمي كنه؟ مگه بزرگان نمي گند بزرگترين تفريح كاره؟!! پس كجاي كار لنگه؟؟!!!                                

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

 
قسمت دوم

از آنجا كه نقش هاي فراوان و گوناگوني وجود دارند ، آدم ها معمولاً يك نقش معين را به گونه اي كامل انجام نمي دهند .

 فاصله نقش به درجه كناره گيري افراد از نقش هاي محول شان اطلاق مي شود.

 براي مثال ، اگر يك بچه بزرگتر سوار چرخ و فلك شود احتمالاً اين را مي داند كه بزرگتر از آن است كه از اين وسيله بازي لذت ببرد ، يكي از راههاي كنار آمدن با اين موقعيت ، نشان دادن فاصله از اين نقش ، از طريق چرخ و فلك سواري به گونه اي بي توجه و بي حالانه و يا اعمال ظاهراً خطرناك انجام دادن ضمن اين سواري است. بچه هاي بزرگتر با اين اعمال در واقع مي خواهند به حضار نشان دهند كه آنها مانند بچه هاي كوچك عاشق اين بازي نيستند و اگر هم هستند به خاطر كارهاي خاصي است كه علاوه بر چرخ و فلك سواري انجام مي دهند.
فاصله نقش بستگي به منزلت اجتماعي يك فرد دارد. آدم هاي بلند پايه غالباً به دلايلي متفاوت از دلايل افراد فرومايه ، فاصله نقش از خود نشان مي دهند. براي مثال ، يك جراح بلندپايه ممكن است در اطاق عمل ، براي تخفيف از تنش هاي تيمي اطاق عمل ، فاصله نقش از خود نشان دهد. آدم هايي كه در سمت هاي فرومايه قرار دارند ، در نمايش فاصله نقش دفاعي تر عمل مي كنند. براي مثال ، آدم هايي كه توالت پاك مي كنند ، ممكن است اين كار را با بي علاقگي و بي حالي انجام دهند. آنها احتمالاً از اين طريق مي كوشند به حضار بگويند كه لياقت كارهايي بهتر از اين را دارند.
شكاف ميان آنچه كه يك شخص بايد باشد ، يعني همان "هويت اجتماعي بالقوه" و آنچه كه يك شخص واقعاً هست ، "هويت اجتماعي بالفعل" را داغ گويند ، هر كسي كه شكافي ميان اين دو هويتش باشد ، "داغ خورده" است.
گافمن بر كنش متقابل نمايشي ميان آدم هاي داغ خورده و معمولي تأكيد مي ورزد. ماهيت اين كنش متقابل بستگي به آن دارد كه كداميك از دو نوع داغ بر پيشانيش خورده باشد. در مورد داغ بي اعتباري ، بازيگر فرض را بر اين مي گيرد ، كه حضار تفاوت ها را مي دانند و يا اين تفاوت ها برايشان آشكارند (براي مثال ، كسي كه فلج است يا يك پايش را از دست داده است)

اما در مورد داغ احتمالي بي اعتباري ،  حضار تفاوت ها را نمي دانند و نه مي توانند تصورش را بكنند (براي مثال ، كسي كه مقعدش جراحي شده يا در گذشته سابقه همجنس بازي داشته است). كسي كه از داغ بي اعتباري شدگي رنج مي برد، مسأله بنيادي نمايشي اش ، تخفيف تنش ناشي از اين واقعيت است كه ديگران قضيه را مي دانند. اما كسي كه دچار داغ احتمال بي اعتباري است ، مسأله نمايشي اش سر نگهداري است تا قضيه اش براي حضار همچنان ناشناخته باقي بماند. 
 

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

شاید برای شما جالب باشد که بدانید همه ما بازیگریم این نظر من نیست بلکه نظراروينگ گافمن تئوريسن مشهور در زمينه انسان شناختي اجتماعي و پدر روان شناسي جديد است كه او را به عنوان تحليل گر مكالمات مي خوانند و به تحقيق نزديك در باره جريان روزمره زندگي و ثبت و ضبط آنها پرداخته است . نظریه "نمایشنامه ای" کنش متقابل نمادین از این نظریه پرداز به همین موضوع می پردازد.
ما مثل باد به اين سو وآن سو نمي رويم بلكه به خاطر حفظ يك تصور با ثبات از خود براي تماشاچيان خود نمايش اجتماعي مي دهيم.
وقتي فردي كنش نشان مي دهد ،سعي در ارائه خودي دارد كه مورد قبول ديگران است ،با اين حال وقتي انسانها خود را نشان مي دهند آگاهند كه مستمعين و حضار مي توانند نمايش آنها را قطع كنند.
در نتيجه بازيگران سعي مي كنند حضار را كنترل كنند ،خصوصا آن عناصري كه ممكن است مزاحمت ايجاد كنند . بازيگران اميدوارند كه اين امر موجب شود تا تماشاگران به طور داوطلبانه آن چيزي كه بازيگر مي خواهد نشان دهد اين امر "اثر مديريت" نام دارد و شامل تكنيك هايي است كه بازيگر براي تاثيرگذاري خاصي آن را بكار مي گيرد.
مردم سعي مي كنند كه يك تصوير ايده آل از زندگي خود در جلوي صحنه نشان دهند وقطعا احساس مي كنند كه بايد امور پشت صحنه را پنهان كنند.
در درجه اول بازيگران ممكن است برخي امور مانند نوشيدن الكل يا مصرف مواد مخدر را در ظاهرشان پنهان كنند
در درجه دوم ممكن است كه بخواهند خطاهايي را كه در آماده كردن خود براي نمايش دارند نشان ندهند (پنهان كردن مسير اشتباه توسط راننده تاكسي )
سوم افراد ممكن است لازم ببينند كه فقط محصول نهايي خود را نشان دهند و فرآيندي كه تا آماده كردن خود وجود دارد پنهان نمايند (استادان دانشگاه ممكن است ساعتهاي زيادي را براي تهيه يك متن سخنراني صرف كنند اما طوري خود را نشان مي دهند كه هميشه مطالب را مي دانند )
چهارم شايد لازم باشد بازيگر بخواهد يك "كار كثيف "را از تماشاگران پنهان كنند (اموري كه قانوني نباشد يا از روي بي خبري انجام گيرد و به هر حال با تنزل رتبه همراه است )
پنجم در ارائه يك ظاهر خاص بازيگران ممكن است استانداردهاي ديگر را صحيح ندانند و سرانجام ممكن است فرد لازم ببيند كه توهين و تحقير حضار را پنهان كند تا نمايش خود را ادامه دهد.
معمولا افراد علاقه زيادي دارند كه تمامي حقايق خود را از ديد تماشاگران مخفي نگه دارند.
بازيگران اغلب سعي مي كنند اين عقيده را ايجاد كنند كه به تماشاگران نزديكتر ازآن چيزي هستند كه مي باشند براي مثال بازيگران اين مطلب را القا ميكنند كه نمايشي كه در آن هستند تنها نقش و مهمترين نقش آنهاست . براي انجام چنين كاري بازيگران بايد مطمئن شوند كه تماشاگران از آنها جدا هستند تا نقش بدلي آنها نمايان نشود .
حتي اگر اين نقش بدلي آنها نمايان شود ،تماشاگران ممكن است سعي كنند خود را با نقش بدلي وفق دهند تا اينكه تصور خود را از بازيگر درهم شكنند. اين امر خصوصيت كنش متقابل در نمايشها را نشان مي دهد .يك نمايش موفق بستگي به تمامي اجزاي آن دارد.
يكي از نشانه هاي مديريت اين است كه بازيگر اين ايده را به تماشاگر انتقال مي دهد كه ارتباط او با آنها بي همتاست،تماشاگران نيز مي خواهند احساس كنند كه آنها يك دريافت كننده بي همتاي نمايش هستند
فن ديگري كه به وسيله نمايشگران به كار گرفته مي شود "پيچيده سازي"است .بازيگران اغلب سعي دارند كه نمايش از خود را بوسيله محدود نگه داشتن تماس با تماشاگران پيچيده سازند و اين كار را از طريق ايجاد فاصله اجتماعي ميان خود و تماشاگران انجام مي دهند برخي سعي مي كنند وحشتي را در تماشاگران ايجاد كنند اين امر موجب مي شود كه تماشاگران از آنها سوال نكنند تماشاگري كه با اين فرآيند سر و كار دارد اغلب خودش در جستجوي نگاه داشتن اعتبار نمايش از طريق حفظ فاصله از بازيگر است .
بحث از رابطه ميان بازيگر و تماشاگر مي تواند بحث از يك تيم باشد هر فرد متكي به ديگري است چرا كه هر كس مي تواند نمايش را قطع كند و همگي از اين امر آگاهند .
تيم يك نوع" جامعه سري " است. . .
ادامه دارد

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

یک هیئت فیلمساز کانادایی که از طبیعت و زندگی حیوانات فیلمبرداری می کردند تصمیم به ساختن فیلمی گرفتند که تا آن زمان ساخته نشده بود.آنها تصمیم گرفتند به مدت یکسال از کل چرخه زندگی گرگها فیلمبرداری کنند .آنها می توانستند به کمک یک هلیکوپتر از بالاُ تمام روند مهاجرت سالیانه و یافتن غذا را،که معمولا گوزن است مشاهده کنند.درک آنها از مهاجرت گوزن ها و گرگ ها این بود که گله گوزن ها به هر طرف بخواهند می روند و گرگ ها هم آنها را به عنوان منبع غذایی دنبال می کنند و در وقت مناسب به گوزنی که معمولا ترسو و ضعیف یا مریض است حمله می کنند.

ولی نتیجه این تحقیق و فیلمبرداری یکساله باور نکردنی بود.مشاهده شد که گله گوزن ها و گرگ ها با هم مهاجرت می کنند.آنها با هم مسافرت میکنند بازی می کنند و کاملا دوست هستند .روزها با هم می دوند و بازی می کنند و حتی با هم استراحت می کنند.

این سناریو موقعی عوض میشود که گرگ ها گرسنه میشوند. به این ترتیب که رهبر گرگ ها ناگهان می ایستد و برای شروع حمله علامت های خاصی به سایر گرگ های گروه میفرستد. این علامت ها توسط گوزن ها درک می شودو آنها به هم نزدیک می شوند و فشرده تر حرکت می کنند گرگ ها یک گوزن را از گله انتخا ب و به آن حمله می کنند. گوزن انتخاب شده لزوما مریض یا ضعیف نیست.حمله گرگ ها به گوزن انتخا ب شده معمولا ده دقیقه طول می کشد و وقتی کار غذا خوردنشان تمام می شود دوباره هر دو گله با آرامش شروع به مسافرت عادی و طبیعی خود به طرف مقصد می کنند.

اگر گرگ ها موفق  به شکارگوزن انتخاب شده نشوند وگوزن به نوعی فرارکند،گرگ ها دنبال شکار گوزن دیگری نمی روند و به سادگی شرایط را می پذیرند وروزهای دیگری را گرسنه به راه خود ادامه می دهندو روابطشان با گوزن ها تا دفعه بعدی که گرسنگی به آنها فشر بیاورد عادی می ماند و مانند دوستان قدیمی به سفر خود ادامه می دهند .

 

اتفاق جالب تری که در این فیلمبرداری افتاد این بود که گروه فیلمبرداری متوجه شدند که رییس گرگ ها رد پای یک گوزن موس را پیدا کرده و در حال حرکت به طرف اوست همزمان با حرکت گرگ ها دو حیوان دیگر یعنی یک خرس و یک ولور هم به دنبال گوزن موس بودند.(شایان ذکر است که ولور حیوانی گوشت خوار بین سمور و راسوست که فک های بسیار قوی دارد و شکارچی قابلی است )

 

در آن لحظه میدان مبارزه به این ترتیب بود که 3 شکارچی قوی و ماهر شکار بسیار لذیذی را محاصره کرده بودند و وقتش بود که بر سر تصاحب شار درگیر شوند و شکارچی که موفق به نابودی یا عقب راندن بقیه رقبا شود جایزه خود را به دست آورد.

اما این پیش داوری در ارتباط با جنگ این سه شکارچی درست از آب درنیامدو کاملا برعکس شد یعنی هر یک از آنها به جای اینکه با همدیگر جنگ رقابتی در پیش بگیرند،به نوبت به شکار حمله می کردند و در هماهنگی کامل در هر حمله هر یک قطعه ای از گوشت جانور را می کندند و می خوردند،بدون اینکه مزاحم یکدیگر باشند.

حالا چرا بین این سه شکارچی که هریک مهاجم و بسیار قوی بودند جنگ در نگرفت؟؟؟؟

 

توضیح این است که آنها هوش اجتماعی کافی داشتند.هرکدام از قدرت و احتیاجات دیگری با خبر بود و ضمنا می دانستند که جنگیدن نه تنها آنهارا به طعمه چرب و نرم نمی رساند بلکه ممکن است در اثر جنگ به هریک جراحاتی وارد شود که منجر به مرگشان شود.بنابراین آنها هوشمندانه ترین تصمیمرا گرفتند اینکه هر یک به اندازه احتیاج از شکار بر دارند با همدیگر شریک شوند انرژی شان را بیهوده تلف نکنند و خود را در معرض خطر مرگ یا زخمی شدن قرار ندهند.

وقتی هر سه سیر شدند،تعارف کوتاهی هم به هم کردند و دوباره به طبیعت یا گله اشان برگشتند .گروه فیلمبرداران با دیدن این صحنه در سکوت کامل فرو رفت.

    

 

برگرفته از:

کتاب قدرت هوش اجتماعی

نوشته تونی بوزان

ترجمه دکتر سعید مینویی

 

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

   

     تمايز پذيري مشاغل و افراد, انحطاط سنت, افزايش روز افزون حاكميت عقل و توسعه سهم ابتكار فردي هم نيك و پسنديده‌اند. با اين همه, اين نكته را تذكر مي‌دهد كه انسان در جوامع جديد الزاما از سرنوشت خويش خشنودتر نيست و در اين مورد مي‌توان به نمود خودكشي اشاره نمود كه مظهر و دليل برخي ويژگي‌هاي احتمالا بيمارگون در سازمان كنوني حيات مشترك انسانهاست.

مطالعه خودكشي ناظر بر جنبه بيمارگون جوامع جديد و ناظر بر نمودي است كه رابطه فرد و اجتماع در آن به بارزترين نحو نمايان است.

خودكشي عبارتست از "هر نوع مرگي كه نتيجه مستقيم يا نامستقيم كردار مثبت يا منفي خود قرباني است كه شخصا مي‌دانسته است كه مي‌بايست به همين نتيجه برسد."

اصطلاحات "مستقيم" و "نامستقيم" بازگو كننده تمايزي همانند با تمايز مثبت و منفي‌اند. يك گلوله در شقيقه مستقيما به مرگ مي‌انجامد.‘ در حاليكه ترك نكردن خانه‌اي شعله‌ور در آتش يا امتناع از خوردن غذا ممكن است نامستقيم يا نهايتا به نتيجه منظور يعني به مرگ كشيده شود.

خودكشي خودپرستانه (Egoiste) , خودكشي دگردوستانه (Altruiste) و خودكشي ناشي از نابساماني اجتماعي (Anomique) انواع خودكشي از ديدگاه دوركيم مي‌باشد.

خودكشي خودپرستانه در پرتو همبستگي موجود ميان ميزان خودكشي و چارچوبهاي ادغام اجتماعي تحليل شده است .اين چارچوبها عبارتند از مذهب و خانواده كه مورد اخير از جنبه‌هاي دوگانه ازدواج و فرزندان بررسي شده است.

ميزان خودكشي همراه با سن تغيير مي‌كند , يعني به طور كلي هر قدر سن بالا رود بيشتر است, با جنس نيز همبستگي دارد به اين معنا كه در نزد مردان بيشتر است تا در نزد زنان؛ با عامل مذهب نيز رابطه دارد خودكشي در بين پروتستانها بيشتر است تا در بين كاتوليكها و مصونيت افراد , زنان و مردان, بر اثر وضع تعهد, از سن معيني به بعد, كمتر زايده خود ازدواج است تا زايده وجود فرزندان و آنچه موجب حمايت افراد در برابر خودكشي مي‌شود نفس ازدواج نيست بلكه خانواده و وجود فرزندان است.

نمونه اول خودكشي دگردوستانه كه در تعدادي جوامع ديرين مشاهده مي‌شود خودكشي زن همسر مرده‌اي است كه مانند مورد رايج در هند مي‌پذيرد همراه جسد شوهرش سوزانده شود( محو كامل فرد در گروه) يا فرمانده يك كشتي كه مايل نيست بعد از غرق كشتي‌اش زنده بماند, خودكشي دگردوستانه را برمي‌گزيند, او خود را فداي يك فرمان اجتماعي از صميم قلب پذيرفته مي‌كند و در اطاعت از دستور گروه تا آنجا پيش مي‌رود كه حتي غريزه صيانت ذات را در خود ناديده مي‌گيرد .

بنابراين "جريان خودكشي‌زا" مي‌تواند دو نوع آدمي را طمعه خود سازد آنان كه بيش از حد لزوم از گروه اجتماعي جدا شده‌اند خودپرستان آسانتر از ديگران دست به خودكشي مي‌زنند, لكن دگرپرستاني نيز وجود دارند كه چنان غرق در گروه متعلق به خويش هستند كه در مقابل ضربه‌هاي سرنوشت ناتوانند.

خودكشي ناشي از نابساماني اجتماعي بيش از همه مورد توجه دوركيم قرار دارد , زيرا نمود بارزترين خصيصه جامعه جديد است. اين خودكشي ناشي از نابساماني همان است كه از همبستگي موجود ميان فراواني خودكشي‌ها و مراحل ادواري اقتصادي مي‌توان بدان پي برد.

به نظر مي‌رسد كه آمارها افزايش فراواني خودكشي‌ها را در دوره‌هاي بحران اقتصادي ونيز, جالبتر و نامنتظرتر از آن, در مراحل رونق بي حد اقتصادي نشان مي‌دهند. در عوض نمود جالبتر ديگر اينكه همزمان با رويدادهاي بزرگ سياسي فراواني خودكشي‌ها رو به كاهش مي‌رود. مثلا در سالهاي جنگ, تعداد خودكشي‌ها كاهش مي‌يابد.

 خودكشي كه تعداد آن به موازات افزايش تعداد طلاق بالا مي‌رود نيز از خودكشي‌هاي ناشي از نابساماني است.

خودكشي خودپرستانه با حالت بي‌تفاوتي و بي‌علاقگي به زندگي, خودكشي‌دگردوستانه با نيرو عاطفه و خودكشي ناشي از نابساماني با حالتي از تحريك و دلزدگي همراه است؛ كه با موارد متعدد و ناكافي در زندگي جديد مربوط است و دلزدگي نتيجه‌اي از آگاهي يافتن به عدم تناسب ميان تمايلات و خشنودي‌ها است.

خودكشي‌ها نمودهاي فردي‌اند كه داراي علل اساسا اجتماعي مي‌باشند, علل واقعي خودكشي‌ها نيروهاي اجتماعي‌اند كه از جامعه‌اي به جامعه ديگر , از گروهي به گروه ديگر و از مذهبي به مذهب ديگر فرق مي‌كند.

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

وبلاگ یعنی چی؟

وبلاگر خوب کیه؟

اصول اصلی اون چیه؟

وهدف در وبلاگ چیه؟

و قراره ما با اون به کجا برسیم؟؟؟

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

سلام

اول از همه به خاطر اینکه مدت زیادی تاخیر داشتم و به روزنبودم از همه همه عذرخواهی می کنم.

واما..............قول میدم فعال تر باشم.

دوم ممنوم که منو با نظراتون یاری میدید

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

 
Sun / 21 05 2006 / 12:18
يك كودك دوازده ساله فلسطينی در حالی كه تفنگ اسباب بازی به دست دارد از سوی سربازان اسرائيلی هدف گلوله قرار می‌گيرد. اما آنچه كه در پی اين حادثه اتفاق می‌افتد، غير معمول است. پدر و مادر اين نوجوان، اعضای بدن او را به شش اسرائيلی اهدا می‌كنند. آنها می‌گويند كه تصميم خود را نشانی از
                               صلح و در عين حال مقاومت
می‌دانند.

برای اولين بار، قتل يك پسر بچه به وسيله گلوله‌های اسرائيلی، كشمكشی را به همراه ندارد. ارتش می‌پذيرد كه يكی از سربازانش احمد خطيب دوازده ساله را از ناحيه سر مورد اصابت گلوله قرار داده‌ است. اين امر در پی حمله به يك اردوگاه پناهندگان جنين در منطقه اشغالی كرانه باختری به وقوع پيوست. ديگر كودكان فلسطينی كه با احمد مشغول بازی بودند، اظهارات سربازی را كه به او تيراندازی كرد، مبنی بر اينكه احمد يك تفنگ اسباب بازی را در دست حركت می‌داد كه بنظر وی بسيار واقعی می‌رسيد، مورد تأئيد قرار دادند. ارتش با سرعتی غير معمول عذرخواهی خود را اعلام كرد.
اما اين واكنش پدر و مادر احمد بود كه توجه همه را بخود جلب كرد. اسماعيل و ابلا خطيب وقتی پسرشان در يك بيمارستان اسرائيلی زندگی را ترك گفت، تصميم گرفتند از مرگ وی نتيجه‌ای زيبا به دست بياورند.
اين خانواده فلسطينی اندام‌های احمد را برای پيوند، اهدا كردند. پسر در يك بيمارستان اسرائيلی بود و والدين او متوجه بودند كه پاره‌های تن پسرشان به احتمال زياد زندگی مردمی را كه در جنين معمولا از آنها به عنوان "دشمن" ياد می‌شود، نجات خواهد داد.
در عرض چند ساعت قلب، كليه‌ها، كبد، و ريه‌های احمد به بدن شش اسرائيلی كه چهار تن از آنها يهودی بودند، پيوند زده شد.
اين حركت از سوی رهبران شگفت زده اسرائيل مورد استقبال قرار گرفت كه آنرا يك « نشانه قابل توجه برای صلح» و پلی ميان دو جامعه متخاصم دانستند.
ايهود المرت در تماسی تلفنی با اسماعيل، اين حركت را به عنوان «حركتی بزرگوارانه » مورد ستايش قرار داد. او از اين خانواده فلسطينی به دليل « بشر دوستی قابل توجه » تمجيد به عمل آورد.
خانواده خطيب می‌گويند كه صلح و آرزوی تخفيف آلام ديگرام برای آنها از همه چيز مهمتر است. آنها كه از مرگ احمد و اعتراف اسرائيلی‌ها خسته و نيز حيرت زده بنظر می‌رسند، عمل خود را نمادی از خشم و مقاومت می‌دانند. آنها در ميان مردان مسلح كه معمولا با ايجاد انفجار، با اسرائيلی‌ها مقابله به مثل می‌كنند راهی يافته اند.
ابلا می‌گويد : « تسليم اعضای بدن او نوعی ديگر از مقاومت بود. خشونت در مقابل خشونت ارزشی ندارد. شايد اين مطلب به گوش همه جهانيان برسد و به اين ترتيب آنها می‌توانند ميان حق و باطل داوری كنند. شايد اسرائيلی‌ها تصور ديگری از ما داشته باشند. شايد فقط يك اسرائيلی تصميم بگيرد كه تيراندازی نكند.»

اين اولين بار است كه اعضای بدن يك كودك فلسطينی كشته شده به دست نيروی نظامی، زندگی خود را به اسرائيلی‌ها اهدا می‌كند.
وقتی به احمد تيراندازی شد، او مشغول بازی بود. مادرش می‌گويد :« او با لباس تازه اش پز می‌داد. به لباس برادرش نگاه كرده و گفته بود كه آنها هم زيبا هستند اما مال من زيباترند. »
احمد شنيده بود كه سربازان اسرائيلی در اردوگاه به دنبال قهرمانان وی می‌گردند. بچه‌ها به خيابان ريخته بودند.
مادرش می‌گويد او تفنگ اسباب بازی نداشت و وقتی خانه را ترك می‌كرد، چيزی در دست‌هايش نبود. اما ديگران اينگونه اسباب بازيها را داشتند و يكی از دوستان احمد بنام توفی كرهان می‌گويد كه احمد در همان زمانی كه هردوی آنها متوجه جيپ‌های ارتش شدند، يك سلاح قلابی در دست داشت. آن اسلحه شبيه يك يوزی بود. او با آن بازی می‌كرد.
سربازان تصور كردند كه او يك مبارز است و به او تيراندازی كردند. همان پسر كه يازده سال دارد می‌گويد :« من كنارش ايستاده بودم، درست در يك متری او. گلوله به پشت سر احمد اصابت كرد و يك گلوله ديگر نيز به بالای ران او خورد.
پزشكان به ابلا گفتند كه هردو گلوله در بدن پسرش منفجر شده و به مغز و بدنش آسيب جدی وارد كرده اند. اين چيزيست كه وی با خشم و نفرت از آن ياد می‌كند. او می‌گويد :« بدن او پر از خرده‌های گلوله بود. بخشی از مغزش روی لباسش چسبيده بود. آيا آنها مجبور بودند دوبار به او تيراندازی كنند. آيا نمی‌توانستند تنها پای او را هدف قرار دهند ؟»
احمد را به يك بيمارستان اسرائيلی در حيفا منتقل كرده بودند، اما مادر وی اميدش را از دست داده بود. مادر می‌گويد :« من به پزشكان گفتم كه احمد مرده. اما آنها مرگ او را اعلام نكردند. آنها سعی می‌كردند آزمايش‌های بيشتری انجام دهند. آنها ضربان قلب او را حفظ كرده بودند اما من می‌دانستم كه او زنده نيست. "
دو روز پس از شهادت احمد، پدرش تصميم خود را گرفت. شوكت، برادر اسماعيل در سال ١٩٨٣ در سن ٢٢ سالگی به دليل بيماری كليه درگذشته بود. وی می‌گويد :« من برادرم را در چهره پسرم می‌ديدم. برادر من ضعف كليه داشت و از آنجا كه ما توانائی درمان كافی برای او را نداشتيم، وضع او وخيم تر شد و دومين كليه وی نيز ازكار افتاد. اين امر ١٥ سال طول كشيد. »
من هروقت كه لازم بود به برادرم خون می‌دادم. من همه اين تجربيات را از سر گذرانده ام و مايل بودم به رنج ديگران در چنين مواردی خاتمه دهم. من به پزشكان گفتم كه می‌خواهم اعضای بدن احمد را اهدا كنم اما نخست بايد از نظر مذهبی مشورت كنم و نيز با خانواده و جماعت صحبت كنم. »
اسماعيل ابتدا از همسرش سؤال كرد. برای همسر وی در بيمارستان شكی وجود نداشت. وی می‌گويد : « ما صحنه‌های دردناكی را در بيمارستان مشاهده كرديم. من كودكانی را ديدم كه به شدت نياز به اندام‌های بدن داشتند و به شدت درد می‌كشيدند. مهم نبود ه آنها چه كسانی هستند. برای ما مهم نبود كه اعضای بدن احمد وارد بدن عرب، مسيحی يا يهودی می‌شود. نمی‌خواستم كودكان ديگر صرفنظر از اين كه چه كسی هستند، رنج بكشند.
پسر من مرده بود اما شايد يك جوری بتواند به كسی زندگی ببخشد، درد كسی را كاهش دهد. البته كه پسر من شهيد شده و آنها جنايتكار هستند و زندگی را از او گرفته اند، اما ما تنهاكسانی هستيم كه می‌توانيم به يكديگر زندگی ببخشيم. و شايد هم پسر من هنوز در شخص ديگری زنده باشد.
اين يك پيام از طرف ما برای آنهاست. يك پيام صلح. ما خواهان صلح و عشق هستيم و آنها هستند كه پيمان‌های خود را می‌شكنند و صلح را نمی‌خواهند. »
اسماعيل از سوی مفتی جنين اطمينان حاصل كرد كه مانعی وجود ندارد. مفتی گفت كه مانعی در اهدای اندام‌های بدن احمد و پيوند آنها در بدن اسرائيلی‌ها يا يهوديان نمی‌بيند.
سپس نوبت رسيد به آنچه كه اسماعيل آنرا «جماعت » می‌ناميد.
زبيدی می‌گويد : « وقتی شنيديم كه پدر احمد تصميم گرفته تا اعضای بدن احمد را اهدا كند، دعای خير همراهش كرديم. علی رغم آوازه جنين در مورد عمليات انتحاری، مردم اردوگاه جنين به زندگی عشق می‌ورزند. برای آنها بچه‌های يهود يا مسلمان يا مسيحی تفاوتی ندارد زيرا مشكل ما مردم يهود به عنوان يهودی نيست، بلكه مشكل ما اشغالگری است. »
قلب احمد به بدن يك دختر ١٢ ساله اسرائيلی- عرب، ريه‌ها در بدن يك نوجوان يهود كه از فيبروز كيستی رنج می‌برد و كبدش بين يك دختر هفت ماهه يهودی و يك مادر ٥٨ سالخ گخ هردو از هپاتيت مزمن رنج ميبردند، پيوند زده شد. كليه‌ها نيز ميان يك دختر سه ساله و يك عرب ٥ ساله تقسيم شد.
---------------------------------
* اين متن از "گاردين" قرار بود مدتها پبش در يكی از روزنامه‌ها منتشر شود اما برخی سياست‌ها مانع از اين امر شد. متن را "فرشته موثق" ترجمه كرده است.
 طلب فوق از سایت ایران امروز گرفته شده است(وبلاگ هنوز)
 
 

ا

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

زنان نابغه به ارزشهای اجتماعی و هنری و زیباشناختی خیلی اهمیت می دهند.

مردان نابغه از ارزش های فرضیه ای و اقتصادی و سیاسی پشتیبانی می کنند.

زنان نابغه علاقه دارند مشاغلی داشته باشند که به آنها اجازه دهد به دیگران کمک کند و آنها را قادر سازد کاری ارزشمند برای جامعه انجام دهند.

مردان نابغه علاقه دارند کارهایی انجام دهند که به شهرت و اعتبار آنها می افزاید و یا سبب   می شود پول زیادی به دست آورندو یا کاری انتخاب می کنند که مبارزه می طلبد و یا با ریاضییات و کامپیوتر سروکار دارد.

لیندا آستین (ترجمه توران دخت تمدن)

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  | 

                              

                                            پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است.

پرنده آهنین پرواز را به خاطر بسپار آنگاه که پرستوهای ما را به اوج می رسانی قله را نشانشان بده.

آنگاه که از اوج کودک یخ زده را می دیدی و سرمایش را به دنیا می نمایاندی...

آنگاه که از فراز ابرها سقف نیمه ویران و لرزش پیران و دعاهای گرسنگان را به تماشا می نشستی...

پرنده آهنین پرواز را قبل از آنکه با خبرنگارانمان صد تکه شوی؛ غم خواهران ومادرانشان را به خاطر بسپار.

پرنده آهنین بر فراز برجها و خیابانها چه نشان پرندگان عاشقمان دادی که چنان خدایی شدند که ماتم ما را در فراق خود از یاد بردند

پرنگان مهاجر در فراقتان زمستانمان سردتر از تمامی قصه هاست

پرنده آهنین پرواز آخرت به یادمان ماند

وما با نگاه ناباور فاجعه را تاب آورده ایم و تنهایی را تاب آورده ایم و...................

 آری ناباورانه چهلمین روز سفر غریبانه اتان را به سوگ می نشینیم.

هنوز مرور خبرهایتان دلمان را به درد می آورد.

و می اندیشسم به پرواز آخر که ابدیتی ساخت۰

نوشته شده توسط اعظم شکوری در ساعت  | لینک  |